X
تبلیغات
دبیران ریاضی ورودی86 دانشگاه کردستان

دبیران ریاضی ورودی86 دانشگاه کردستان
در مورد علم فرهنگ و خودمون و.... 
قالب وبلاگ
این داستان رو برام ایمیل کرده بودند انشاالله خوشتون بیاد.

به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد . دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد .

به عادت همیشگی ، دستم را که خا لی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم . بلافاصله به سویم حـرکت کرد . در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد . بچه آمد و شکلات را گرفت . به پدرش گفتم من قصد اذیت او را نداشتم .

گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است.
کار تو باعث میگردید که بچه ، دروغ را تجربه کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند .


حال بیشتر ما چگونه عمل میکنیم . بابا میشینه تو خونه جلوی بچه کوچک به زنش میگه ، فلانی زنگ زد بگو من نیستم . مامانه به بچه میگه...

[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 1:18 ] [ عرفان منوچهري ]

امروز صبح که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم :
زندگی چه می گوید؟ جواب را در اتاقم پیدا کردم.
کولر گفت : خونسرد باش.
سقف گفت : اهداف بلند داشته باش.
پنجره گفت : دنیا را خوب بنگر.
ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است.
آیینه گفت : قبل از هرکاری، به بازتاب آن بیندیش.
تقویم گفت : به روز باش.
در گفت : در راه هدفهایت، سختی ها را هُل بده و کنار بزن.
زمین گفت : با فروتنی نیایش کن.
 

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 1:9 ] [ عرفان منوچهري ]
من که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

 


[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 16:42 ] [ رضا محمودی ]

زندگی هدیه خداوند است به ما و نحوه زندگی کردنمان هدیه ما است به خدا

[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 16:44 ] [ رامین راهرو زرگر ]

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!
 

[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 17:46 ] [ عرفان منوچهري ]
یه شب سه نفر اشتباهي دستگير ميشن و در نهايت ناباوري به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم ميشن....
نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....
به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن.
نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...
به بی گناهی اون هم ایمان میارن و آزادش میکنن .
نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی
خوب بقيه داستان هم مشخصه، مسوولين زندان مشكل رو ميفهمن و موفق به اعدام فرد ميشن

نتيجه: لازم نيست همیشه راه حل مشكلات رو جار بزنید

[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 2:43 ] [ رامین راهرو زرگر ]
سلام به همگی سال نو همه مبارک باشه

این شعر زیبای طنز رو یه جایی خوندم ،گفتم شاید شمام خوشتون بیاد!!!


چینی


پس از اين مي شود شلوار چيني !

پتو و رختخواب و يار چيني !

 

زچين آرند استاندارهارا !

شود منشي و فرماندار چيني !

 

كلاغ و بلبل و غاز و كبوتر!

بخواند با كلاغ و سار چيني !

 

ببيني در شب شعر فلان جا

مخاطب ،شاعر و اشعارچيني !

 

بخواند شعر حافظ ،شعر سعدي

به ضرباهنگ و باتكرار چيني !!

 

پس از يك مدّتي چون زن گرفتي

در آيد همسرت از كار چيني !

 

به جاي جيب برهاي دله دزد !

زند جيب تو در بازار چيني !

 

زمين و كارگر ،سيمان و بنّا

مصالح ،آجر و ديوار چيني !

 

شود ده شغله چيني در اداره

بگيرد رشوه از سر كار چيني !

 

شود القصّه وارد از همه سو

درون مملكت بابار چيني !!


منبع:http://shangool-abad.blogfa.com

[ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 12:54 ] [ رامین راهرو زرگر ]




 
 

جعفر گیان

 

 برایت  سالهای سال عمر با عزت و برکت خواستارم .

 

باشد که بقاء عمرت با عزت و سربلندی  باشد .


[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 20:17 ] [ عرفان منوچهري ]
سلام به تمام دوستان فرا رسیدن سال نو رو تبریک میگویم و امیدوارم همه سالی پر از خوشی و سلامتی داشته باشند.

مطلب زیر خیلی جالب است لطفا تا آخر بخونید.

شاید کمتر کسی باشد که در حوزه جنگ نرم و فضای سایبر فعالیت کند یا حتی مطالعه ای   رانشنیده باشد(Joseph Nye)داشته باشد و نام جوزف نای

 جوزف نای را اولین کسی می دانند که عبارت جنگ نرم را جعل کرد!

 البته این روش جنگ از دیر زمان وجود داشته و در طول تاریخ نمونه های زیادی از آن بیان شده که از موضوع بحث این نوشتار خارج است.

 بهرحال، جوزف نای یکی از تئوریسین های معروف جنگ نرم و دیپلماسی عمومی در آمریکاست  که کتابی در همین زمینه با عنوان «Soft Power» یا «قدرت نرم» نگاشته است.

 

جوزف نای در کتاب «قدرت نرم» اینگونه می نویسد:

«... وقتی بتوانی دیگران را وادار کنی ایده هایت را بپذیرند و آنچه را بخواهند که تو می خواهی، در این صورت مجبور نخواهی بود برای هم جهت کردن آنها با خود، هزینه زیادی صرف سیاست چماق و هویج1 کنی!

«اغواء» همیشه مؤثرتر از «اکراه» است و ارزش های زیادی مانند دموکراسی، حقوق بشر و فرصت های فردی وجود دارند که به شدت اغواکننده است...»

در این نوشتار چند کلیدواژه وجود دارد که تنها یکی از آنها مورد بحث ما می باشد: «اغوا»


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 12:33 ] [ عرفان منوچهري ]

دردل یک دانشجوی مقطع دکترا که تازه داماد شده و در کتابخانه دانشگاه شارژر لپ تاپ و هدفونش را دزیده اند
بنی آدم اعضای یکدیگرند                       نباید سر پول بهم بپرند
تو دانی که درد آورست روزگار             از این دزدی دیگر ندارم قرار
تو کز محنت دیگران آگهی                چرا شارژر لب تابم می بری؟
بیا و گوشی هدفونم را بیار          ازآنجا که برداشتی همان جا بزار
منم تازه داماد بی پول و بار               جون عمه ات شارژرم را بیار
تو این آشفته بازار پول و دلار              بیا «با مروت»اشکمو در نیار
اگر بهر دزدی همی عزم تو است     سرای جهنم همی بزم تو ست
نخواندی تو قرآن که دادست ندا          بترس زآنکه چوبش ندارد صدا
لطفاً اگر لحظه ای درنگ کردی ووجدانت صدا کرد خوشحالم کن ....

[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 0:8 ] [ عرفان منوچهري ]

وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش گفتن 40 تومان من هم چونه زدم کردمش 30 تومان
رفتیم ساختمان و توی هوای گرم بهمن ماه بندر وسیله ها رو بردیم بالا امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون
یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی
صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید
گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه
من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم
تشکر کرد دست کرد جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکی و رفتن

داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم
نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟

 

[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 11:21 ] [ عرفان منوچهري ]

.

امروز روز توست…..روز میلادت

دنیا تبسم کرده است امروز با یادت


امروز بی شک اسمان ابی ترین ابیست

چرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیست


تولدت مبارک

.

فردین جان از طرف تمام دوستان سالروز تولدت رو تبریک میگم وبرات زندگی پر از خوشی خواستارم.

[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 0:1 ] [ عرفان منوچهري ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
  • جوک جدید
  • سه راهی